حسین رفته شهرستان
چون قابلیت اوردن دخترک به اداره نیست
دخترک رو برده گذاشته خونه عمه
فرصت خوبی بود برای سر کردن با پسرک و ...
گفتم یک لیوان برنج توی پلو پز اماده بزار
ظهر غذا میگیرم میرم خونه با هم می خوریم
زنگ زدم که گذاشتی؟
میگه پسرک گفته : من نیستم میرم خونه خاله ام
من هم میرم خونه مادرم
فرصت خوبی برای استراحت
یادت باشد در هر ارتباطی تو فقط 50 درصد ماجرایی
اگر ان 50 درصد اوکی نبود
خودت را سرزنش نکن
از فرصت استفاده کن
برچسب:
نویسنده: یاسین حسنی
پسرک برای مهمان شدن به دانشگاه
باید معدل خاصی رو کسب کنه
هی پیگیر کارش هستم
همکارم میگه بزار خودش زنگ بزنه
باز دلم وای نایستاد در روز جاری زنگ زدم
نصف کار پیش رفت
نصفش رو پیام دادم خودش انجام بده
پ.ن: این نسل عجیبن هی باید دنبالشون راه بیافتی
مثل پسرک ان تا دانشجوی دیگه هم هستن
که همین داستان رو داریم مدا باهاشون
برچسب:
نویسنده: یاسین حسنی
برچسب:
نویسنده: یاسین حسنی
مدتی نبودم
در این مدت یک مسافرت چند روزه رفتیم با پسرک و دخترک و پدر و پسر جان( پسر بزرگ همسرم ) و عروس خانم
یک هفته مریض شدم و و دخترک خیلی هوامو داشت
توی مسافرت یک چالش خیلی بزرگ داشتیم که من تصمیم گرفتم عطای این زندگی رو به لقایش ببخشم و برگردم به دوران تنهایی
دخترک از این ماجرا خیلی متاثر شد
پدر قول داد درستش می کنه ولی خیلی کار موثری نکرد ( کاری کرد ولی موثر نبود)
پ.ن : نیاز دارم به آغوش خدا برگردم تا دوباره مهرابن باشم
برچسب:
نویسنده: یاسین حسنی
دیروز قرار بود بریم فیزیو تراپی درست رد لحظه راه افتادن دخترک گفت می خوام برم حموم تا اون از حموم بیاد اذان گفتن تا نماز بخوانم و راه بیافتیم بیمارستان دفتر و دستکش رو بسته بود و گفت روز آینده بیا رفتیم حراجی برای دختر عمه اش ماگ خریداری دلش می خواست توی حراجی دور بزنیم که نشد چون من می خواستم مانتو بخرم غر زد ولی چاره ای نبود رفتیم سمت تولیدی مانتو شلوووووغ بود اون طرف شهر و تا ده شب طول کشید دو تا مانتو تهیهم حسین می خواست حساب کنه جلوی دخترک نذاشتم توی مانتو
برچسب:
نویسنده: یاسین حسنی
دیشب وقتی رسیدیم خونه
دخترک زو.د پیاده شد و رفت بالا
در اتاقش رو بست و....
چند دقیقه بعد اومد بیرون و با پدرش رفتن توی اتاق
از توی یک کیف
حلقه ازدواج مادرش رو در اورد و دستش کرد
هی جلوی پدرش جولان داد
اومد سمتم و در مورد ارزش حلقه
و با ارثی که از مادربزرگش می رسه می خواد حلقه رو بخره کلی حرف زد
تحمل کردن حرفهاش و ... خیلی سخت بود
خدا ولی کمک کرد که تحمل کنم
گاهی هم لباس های مادرش رو می پوشه و ...
برچسب:
نویسنده: یاسین حسنی
برچسب:
نویسنده: یاسین حسنی
برچسب:
نویسنده: یاسین حسنی